
صفحه نخست | ورود | ثبت نام | راهنما | اخبار سايت | تبليغات | درباره ما | گزارش تخلف | کلوبها | تماس با ما
مجنون لیلی فریاد زد :تو مرا شاد میبینی چون میدانم شادیم تو را شاد میکند. خنده ام را به نگاهت آویزان کرده ام تا نکند غم را از چشمانم بخوانی. اما باز هم مثل همیشه از این بغض احساس خفگی میکنم. تو مرا آن که هستم نمیبینی چون آن که هستم نیست آن که تو میبینی. بخاطرت هر روز من جدال بین خنده و گریه شده. اما باز امروز هم یک هیچ به نفع گریه شد!
|
==[ آفلاین ]==
ایجاد دوستی
ارسال پیام
خبرمایه فریادها
پیام های کوتاه :
برای ارسال پیام لطفا وارد شوید.چنانچه عضو نیستید از این قسمت اقدام نمایید .
| مشخصات فردی | |
| نام: | مجنون.لیلی |
| محل سكونت: | در کلبه ای به دور از شهر/ |
| تاريخ تولد: | 18/5/ |
| درباره من: | عجب صبری خدا دارد... |
| درمورد وبلاگ | |
| نوشته ها: | 79 |
| تاريخ عضويت: | 20 ,آذر, 1389 |
| آخرين ورود : | 29 ,ارديبهشت, 1391 |
| حرفه | |
| تحصيلات: | کاردانی کامپیوتر |
| شغل: | دانشجو |
| محل كار: | شرکت فرهنگ سامان امیر کبیر |
| مهارت ها: | |
| علايق | |
| علاقه مندي ها: | کنار ِ سیب و رازقی نشسته عطر ِ عاشقی من از تبار ِ خستگی,بی خبر از دلبستگی... عاشقم ابر شدم,صدا شدی شاه شدم,گدا شدی شعر شدم,قلم شدی عشق شدم,تو غم شدی لیلای من دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو من عاشقم مجنون ِ تو گمگشته در بارون ِ تو مجنون ِ لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش ِ بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت کنار ِ هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای من از تبار ِ سادگی بی خبر از دلدادگی... عاشقم ماه شدم,ابر شدی اشک شدم,صبر شدی برف شدم,آب شدی قصه شدم,خواب شدی لیلای من دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو من عاشقم مجنون ِ تو گمگشته در بارون ِ تو مجنون ِ لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش ِ بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت |
| کتابهای مورد علاقه: | |
| فیلمهاي مورد علاقه: | |
| موسیقی مورد علاقه: | |
| ورزشهای مورد علاقه: | خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه |
| جوان يار | |
|
دوستان من هستند: (100) |
من جز دوستان: (98) |
| وبلاگ هاي ايشان | |
(¯`´¯) کلبه ی تنهایی من (¯`´¯) | 61 پست, 522 نظر |
پاسخ به تمامی سئوالات ومشکلات اینترنتی شما | 88 پست, 14 نظر |
مجنون لیلی فریاد زد :تو مرا شاد میبینی چون میدانم شادیم تو را شاد میکند. خنده ام را به نگاهت آویزان کرده ام تا نکند غم را از چشمانم بخوانی. اما باز هم مثل همیشه از این بغض احساس خفگی میکنم. تو مرا آن که هستم نمیبینی چون آن که هستم نیست آن که تو میبینی. بخاطرت هر روز من جدال بین خنده و گریه شده. اما باز امروز هم یک هیچ به نفع گریه شد!